تبليغاتX
به نام نامی سکوت



سلام

۸/۸/۸۸ بود

روز تولد امام رضا (ع) که هشتمین امام ما شیعیان هستن

یه اتفاق خاص بود

تنهای تنها توی خونه خودم (ته دنیا) بودم

یکی از دوستام اس ام اس داد

نوشته بود این تلاقی رو به فال نیک بگیر

شب تلویزیون روشن بود و تصاویر حرم و زائرین پخش میشد

صدای زنی پخش شد که می گفت:

"یا امام رضا من گدای توئم.گداها پر رو هستن آقا.تا حاجتمو ندی نمیرم"

ناخوداگاه زدم زیر گریه و شروع کردن به حرف زدن با خدا و امام رضا(ع)

حرفایی که اون شب زدم بماند اما...

اون شب با تمام وجودم و به معنی واقعی از ته قلبم خواستم

خواستم که قسمتم بشه و برم زیارت آقا

 

چهارشنبه رفته بودم دانشگاه

از بین اونهمه اطلاعیه روی برد توجهم به یکی جلب شد

"ثبت نام اردوی مشهد.

اولویت ثبت نام با دانشجویان ورودی ۸۷ و ۸۸.مبلغ ۱۵۰۰۰ تومان"

(البته این خلاصه ی اطلاعیه بود)

باورم نمیشد اما حقیقت داشت

آخرین روز مهلت ثبت نام بود

با ذوق و شوق به مادرم زنگ زدم و اجازه گرفتم

خیلی خوشحال شد چون می دونست چقدر مشتاق این سفر بودم

رفتم برای ثبت نام اما متوجه شدم مشکلی وجود داره

امتحان میان ترم ریاضی که ۶ نمره ی پایان ترم بود در روز چهارشنبه

و شروع اردو از روز دوشنبه

بازم حالم گرفته شد و رفتم سر کلاس که اتفاقا ریاضی بود

اول استاد قبول نکرد و گفت امتحان برگزار میشه...خودت می دونی

اما بعد از کلاس باز باهاش صحبت کردم و توضیح دادم

با حرفایی که من زدم(بخاطر صداقت حرفام)راضی شد

قرار شد بعدا یا ازم امتحان بگیره یا یه پروژه ای بده که بتونه بهم نمره بده

خوشحال و خندون رفتم خونه اما فرداش یه مشکل تازه سبز شد

عده ی ثبت نام کرده زیاد بود و باید قرعه کشی میشد و تماس میگرفتن

تا دیشب دیگه نا امید بودم از رفتن که اس ام اس اومد

"بدینوسیله به اطلاع می رساند که شما برای اردوی مشهد انتخاب شده اید.

زمان حرکت دوشنبه ساعت ۱۸ از مقابل درب دانشگاه"

باورم نمیشد و هنوزم باورم نشده که به این راحتی همه چیز جور شد

۸/۸/۸۸ بود که خواستم و حالا ۹/۹/۸۸ قراره برم زیارت آقا

همین الان بغضم گرفته

خیلی سال بود که دلم می خواست برم

فکر می کردم خیلی رو سیاه شدم که لایق این سفر نیستم

اما انگار هنوز پیش خدا یه ته مونده آبرویی دارم

دیشب همزمان با رسیدن خبر اردو تلویزیون تماشا می کردم

گزارش سفر یکی از کاروان های سفر حج بود

بازم داشتم با حسرت نگاه می کردم و اشک می ریختم

امیدوارم یه روزی سفر حج نصیبم بشه

و قسمت همه ی شماهایی که این نوشته رو می خونین

اومد اینجا نوشتم تا توی شادی خودم شریکتون کنم

همیشه اومدین اینجا و غصه های منو خوندین

اما این بار با این حرفا اومدم که شاید بتونم کمی هم شادتون کنم

امیدوارم روزی بیام و بنویسم که دارم میرم حج

التماس دعا

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:9  توسط ساکت  | 



سلام

بعد از مدتها تو این شهر غریب یه کافی نت پیدا کردم

متاسفانه الان نمیتونم بنویسم اما به زودی آپ میکنم

به قول یکی از دوستان منتظر سفرنامه ی ساکت باشید

فعلا تا بعد...

...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:18  توسط ساکت  | 



 

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز...

 

جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی!!!

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 3:12  توسط ساکت  | 



تا چند دقیقه دیگه راه می افتم سمت شمال

ترم جدید از فردا شروع میشه

الان که دارم مینویسم بغض عجیبی گلومو گرفته

خیلی خیلی خیلی دلتنگم

آره...هنوز نرفته دلتنگم!

واسه خیلیا دلتنگم

هر کاری کردم نتونستم خودمو راضی کنم به دیدن چند نفر برم

چون میدونم وقت خداحافظی طاقت ندارم و بغضم می ترکه

اصلا دوست ندارم ناراحتشون کنم چون برام خیلی عزیز هستن

درسته واسه همیشه نمیرم و تلفن هست و از این حرفا

حتما الان میگین چه لوس و نازک نارنجی یا چیزی شبیه به این

اما هیچی جای دیدنشون رو برای من نمیگیره

 

این چند روز اخیر داشتم به خیلی چیزا فکر میکردم

مثلا اگه میدونستیم فقط ۲۴ ساعت زنده ایم چیکارا که نمیکردیم

حرفایی که شاید هیچوقت نگفتیم به زبون می آوردیم

میگفتیم چه کسایی رو دوست داریم که هیچوقت نگفته بودیم

حلالیت میگرفتیم از کسایی که شاید بهشون ظلم کردیم

دل کسایی رو که شکسته بودیم سعی میکردیم بدست بیاریم

یا خیلی کارای دیگه که انجام ندادیم و نمیدیم

چون فکر میکنیم خیلی از عمرمون مونده و هنوز وقت هست

اما زمان سریعتر از تصور ما میگذره و عمرمون تموم میشه

فکر میکردم تو این یک هفته خیلی زمان دارم و به همه کارام میرسم

اما تا چشم به هم زدم هفته تموم شد اما کارای من بازم موند

کاش ما آدما همیشه فکر میکردیم فقط ۲۴ ساعت زنده هستیم

اونوقت شاید به همین راحتی دل نمیشکستیم

شاید حرف دل و حرف زبونمون یکی بود

شاید وقتی عاشق میشدیم جرئت داشتیم به زبون بیاریم

شاید خیلی راحت به هم دروغ نمی گفتیم

و هزاران شاید دیگه

در یک کلام شاید دنیا گلستون میشد

 

دوست عزیزی که روزگاری پا به این وبلاگ گذاشتی

تو که الان به وبلاگم اومدی و میخونی چی نوشتم

هرچی بدی دیدین به خوبی خودتون ببخشید و حلالم کنین

از همتون التماس دعا دارم

فراموشم نکنین


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:0  توسط ساکت  | 



سلام سلام سلام

اومدم یه خبری(نیمه خوش و نیمه بد)بدم  بهتون و برم

دوستای قدیمی این وبلاگ میدونن رشته ی مورد علاقه ی من معماری بود

و رشته ای که دانشجوش بودم مهندسی نرم افزار کامپیوتر بود

امسال برای بار سوم و بدون هیچ مطالعه ای رفتم کنکور دادم

رشته ی معماری  و دقیقا همون شهری که میخواستم قبول شدم

چند روز پیش رفتم ثبت نام کردم و نزدیک دانشگاه خونه گرفتم

حالا برای تحصیل باید برم اونجا زندگی کنم

یه ترانه نیمه کاره برای خداحافظی نوشتم

هر وقت تموم شد میام و اینجا مینویسمش تا بخونین و نظر بدین

متاسفانه یا خوشبختانه تا مدت احتمالا زیادی به اینترنت دسترسی ندارم

دلم برای همه ی وبالاگها و دوستان وبلاگ نویسم تنگ میشه

اینا رو گفتم اما دلیل نمیشه که "ساکت" و "به نام نامی سکوت" رو فراموش کنین

برام کامنت بذارین و منم در اولین فرصتی که تونستم میام پیشتون

نمیدونم چه اتفاقاتی قراره برام بیفته و چی پیش میاد

برام دعا کنین که هرچی خیر و صلاحمه همون بشه

 

 

بنویس بر کف دستت نامم را ای دوست

تا که هنگام قنوتت نبری از یادم


 

 متاسفانه كامنتينگ وبلاگا برام باز نميشه تا براتون كامنت بذارم

به خيلي از وبلاگاتون سر زدم اما نتونستم كامنت بذارم...ببخشيد!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 14:34  توسط ساکت  | 



سلام

ایام شهادت مولا علی(ع) رو به تمام شیعیان تسلیت میگم

اومدم که فقط یه شعر به همین مناسبت براتون بذارم

اگه نظری داشته باشین خوشحال میشم بدونم

 

 

به سوی مسجد و محراب می روی آقا؟

به سوی فاطمه بی تاب می روی آقا؟

نرو! نرو! که من امشب به خواب می بینم...

شهید می شوی و من یتیم...غمگینم!

یتیم می شوم آقا...یتیم بعد از تو...

تو را به جان یتیمان شهر کوفه نرو!

دخیل می شود این رخت تا سفر نکنی

یتیم  دخترکان  را  یتیم تر  نکنی

ولی تو می روی و من یتیم می مانم

تمام درد تو از کوفه است...می دانم

ببین به جای تو این بار چاه می گرید

ببین که بعد تو با سوز و آه می گرید

بدان که عدل تو را کوفه عار می دانست

بدان که مرگ تو را ذوالفقار می دانست

یتیم می شوم آقا دوباره بعد از تو...

به خواب می روم آنوقت سوی کعبه برو

مهر ۱۳۸۷

 

 

التماس دعا

 


بعدا نوشت:

دوستان لطف کنین راجع به شعر نظرتون رو بگین

این پست جز این شعر حرف دیگه ای نداره 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 18:14  توسط ساکت  | 



این روزا هرجور فکری توی سرم چرخ میزنه

از گذشته...زمان حال...آینده...

بعضی وقتا بدجور رویایی فکر میکنم

دلم میخواد یه روز متفاوت شروع بشه

از صبح با یه اتفاق خوشایند از خواب بیدار شم

یه اتفاق که انقدر خوب باشه که بگم باورنکردنیه

همه چیز توی زندگیم تغییر کنه و غافلگیر بشم

یکی مثل داستانهای کودکیم از راه رسیده باشه

با یه ورد یا جادو یا یه چوبدستی همه چیزو عوض کنه

انقدر خوشحال باشم که نفهمم خوابم یا بیدارم

گاهی وقتا به جایی میرسم که خوابم راضیم میکنه

حتی حاظرم در حد یه خواب شبونه باشه اما باشه

اما حتی توی خوابم و به زور قرص هم ساعات خوشایندی ندارم

نمیدونم واقعا آرزوی یه خواب خوشم چیز زیادیه واسه خدا؟

میدونم اون توانایی هر کاری رو داره پس چرا به صدام گوش نمیده؟

دلم امشب بدجوری گرفته و اشکامو سرازیر کرده

توی هر سایتی میگردم بلکه شعری یا جمله ای پیدا کنم

شاید تسکین حال امشبم باشه اما چیزی پیدا نکردم

حتی هرکس که کامنت میذاره حرفی واسه گفتن نداره

اومدم اینجا بنویسم اما مثل همیشه هی تایپ میکنم و هی پاک میکنم

 

جز راست نباید گفت...هر راست نشاید گفت

 

اگه اشتباه نکنم توی کتاب کیمیاگر خونده بودم:

"تاریکترین ساعات پیش از طلوع خورشید فرا میرسد"

حس میکنم همه جا بدجور تاریک شده اما خبری از طلوع نیست

توی این ماه عزیز بدجوری التماس دعا دارم ازتون

شاید خدا صدای شماها رو برای من بشنوه پس برام دعا کنین

 


 

دوستانی که لطف میکنن و بهم سر میزنن و منم بهشون سر میزنم

اگه توی لیست پیوندهای وبلاگم نیستن و دوست دارن تبادل لینک کنیم حتما بهم اطلاع بدن

بازم میگم از همتون التماس دعا دارم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:0  توسط ساکت  | 



این روزا یه بیت شعر ورد زبونم شده

یه بیت از یه کار نسبتا قدیمی که از کارای خودم نیست

اما بدجوری وصف حال این روزای منه

 

آخ که دارم میترکم میفهمی؟ مثل یه نارنجک سر بریده

بگو همه گوشاشونو ببندن  که زندگی ضامنمو کشیده

 

این یه بیت بود از ترانه ی دوست و آبجی گلم مومنه یوسفی پور

مدتهاست وبلاگش داره خاک میخوره و چقدر دلم براش تنگ شده

از همینجا بهت سلام میکنم خانومی شاید گذرت اینجا افتاد

امیدوارم هرجا هستی خوش و سلامت و موفق باشی

 

جودی ابوت عزیزم منو ببخش خانومی

اصلا حال و روز خوشی نداشتم

من خودم چیزی تو دلم نمی مونه

امیدوارم تو هم تو این روزای عزیز حلالم کنی

 

چادرنشین جای خودت و حرفات و نوشته هات خیلی خالیه

گرچه نوشته هات دیوونم میکرد اما دلم برای نوشتنات تنگه

مرجان خیلی بی تابی میکنه و همش سراغتو میگیره

منم کم کم حس حسادتم داره گل میکنه

 

من جون مدتی پیداش نبود اما امشب اومد

خیالم راحت شد چون خیلی نگرانش بودم

در ضمن اگه کمکم نمیکرد الان نمیتونستم آپ کنم

خیلی زحمت کشید و دونه دونه لینکا رو برام پیدا کرد

ممنونم خانومی

 

آقای علیرضا بدیع اومده تهران

امروز در جلسه ی خانه ترانه بود و غزل خوند

کارای فوق العاده ای داره به نسبت سن و سالش

غزل هایی که مینویسه خیلی دوست دارم

همینطور غزل های آقای حامد عسکری رو که خیلی عالیه

آقای امیر مرزبان هم بعد از مدت ها آفتابی شدن

دو تا غزل خوندن که مثل همیشه زیبا بود

البته بعد از جلسه شعر منم نقد کردن که ممنونم ازشون

و دوستان دیگه ای که اونها هم شعرهای خوبی مینویسن

 


 

این روزا از قبل هم بدتر شدم

دوست ندارم با کسی حرف بزنم

ساعت ها میگذره بدون اینکه متوجه گذشت زمان بشم

وقتی به خودم میام میبینم دارم با خودم یا خدا حرف میزنم

یا به نقطه ای خیره شدم و دارم شعر یا آهنگی رو زمزمه میکنم

بدجور دلم تنهایی مطلق میخواد اما نمیشه

برخلاف قدیما که خیلی وقتا تنهایی آزارم میداد

اما نمیشه چون متاسفانه حس دلتنگی در من خیلی زیاده

از طرفی نمیتونم بی خیال بعضی دوستام بشم و ازشون بی خبر بمونم

از طرفی هم میترسم حال و روزم و بی حوصلگیام آزارشون بده

وقتی به خودم میام و میبینم چقدر عوض شدم تعجب میکنم

خودمم واقعا نمیدونم چرا اینجوری شدم

خدا هم که قربونش برم اصلا صدامو نمیشنوه

هیچی که درست نمیشه هیچ...هر روزم دارم پشت هم بد میارم

 

خیلی از حرفای دلمو نوشتم اما پاک شد و فهمیدم واقعا

 

همه چیز را نباید گفت!

 


 

ماه رمضون شده و بیشتر از همیشه التماس دعا دارم ازتون

منو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین

شدیدا التماس دعا

تو که آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را...

میان ربنای سبز دستانت دعایم کن!!!

 


 

هر چه میخواهد دل تنگتان کامنت بذارین

اما با نام و نشونی خودتون لطفا!!!

ایام شهادت امام علی(ع) با یه شعر مناسبتی اما قدیمی آپ میکنم

از الان گفته باشم که نگین چرا آپ نمیکنی؟؟؟

الانم بدجور دلم میخواد یه ترانه بنویسم

فکر کنم مثل شبای دیگه قراره خواب ازم فراری باشه

امیدوارم بتونم ترانه ای که میخوام امشب بنویسم

 

 

فعلا تا بعد...

...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:30  توسط ساکت  | 



هی میاین گیر میدین چرا آپ نمی کنی؟

من هر روز به روزم اما کسی صدامو نمیشنوه

هر روز دارم فریاد میزنم اما به گوش هیچ کسی نمیرسه

اگه بدونین چقدر اینجا مینویسم و پاک میکنم

اگه بدونین چقدر دلم میخواد حرفایی که توی دلمه اینجا بنویسم

یا کسی رو داشته باشم که حس کنم گوش شنیدن حرفامه

اما تازگیا حس میکنم هیچ کس حرفامو درک نمیکنه

دلم نمیخواد با هیچ کس حرف بزنم

چون حرفایی که بعد از شنیدن حرفام میشنوم...

مجبورم برم توی لاک خودم و با خودم حرف بزنم

تازگیا با خدا هم راجع به خودم حرف نمیزنم

چون هرچی راجع به خودم میگم انگار نمیشنوه

نمیدونم چرا تازگیا خدا اینجوری شده باهام

 

 

چند وقت پیش یه ترانه نوشته بودم

گذاشته بودمش تو آب نمک واسه روز مبادا

چون ترانه هام کامل نشده و الان آپ کردم پس روز مباداست

بخونین و نظر بدین

 

خوابم نمیبره از بس که دلخورم

هی گریه میکنم هی قرص میخورم

اشکام تموم میشن  گریه م میشه هق هق

داغون داغونم  عاشق شدم عاشق!

سردرد و سردرد و سردرد و دلهره

خونسردی و دلم از دست تو پره

از کوچه های چپ پرسه بزن برو

اینجا هوا پسه دیگه نه من نه تو

هیشکی نمیدونه هیشکی نمیفهمه

هیشکی که عاشق نیست این عاشقی وهمه

از اینکه عاشق شی دلسرد میشم و...

از اینهمه غصه من مرد میشم و...

هی حرف میزنم با عکس توی قاب

دیوونگی بسه!  هی لعنتی بخواب!

از تلخی تو و شب پرسه دلخورم

خوابم نمیبره هی قرص میخورم...

هی قرص میخورم...

 

 

منتظر شنیدن نظراتتون هستم

به رسم خودم میرم تا اگه عمری باقی بود بازم بیام

فعلا تا بعد...

...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 22:40  توسط ساکت  | 



روزی روزگاری توی سایت کلوب دات کام با کسی اشنا شدم

هنوزم که هنوزه نه دیدمش و نه صداشو شنیدم

یه زمانی براش وبلاگ زدیم و قالب انتخاب کردیم و سر و سامون دادیمش

 

و من همیشه دیر رسیدم

 

بعدشم تو وبلاگ خودم یه پست زدم و معرفیش کردم

گفتم بهش سر بزنین و هواشو داشته باشین

خیلی مهربون و دوست داشتنی بود و البته هنوزم هست

امروز کاری کرد که اشک منو در آورد

برام کامنت گذاشته بود که به روزه تا بهش سر بزنم

رفتم توی وبلاگش و دیدم شعری گفته و به من تقدیم کرده

ناخوداگاه اشکام سرازیر شد و  به گریه افتادم

توی این روزایی که داغونم یه نفر اینجوری ازم یاد کرده

ممنونم ازت که هنوز به یاد منی و فراموشم نکردی

و ممنونم که با اون احساس لطیفت برای من شعر گفتی

امیدوارم یه روز بتونم مهربونیت رو جبران کنم

برات آرزو میکنم هرجا هستی سالم و شاد و موفق باشی

 

 

 

داشتم پیش خودم فکر میکردم خدا هم بعضی وقتا از این کارا میکنه

یه وقتایی حس میکنم منو از یاد برده و فراموشم کرده

اما یدفه میبینم یه جوری دستمو میگیره و انگار بهم لبخند میزنه

بعدشم میگه دیدی من تو رو فراموش نمیکنم و هنوز دوست دارم؟

الان از اون موقع هاست که حس میکنم فراموشم کرده

دلم میخواد بیاد دستامو بگیره و اشکامو پاک کنه

بعدشم بهم لبخند بزنه و بگه فراموشت نکردم و هنوزم دوست دارم

 

خدایا

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم

 


همین حالا اضافه شد

آقا یا خانمی که ناشناس برای من کامنت گذاشتی

کاشکی جرئت داشتی و اسم واقعی خودتو مینوشتی

تا منم بدونم جواب چه کسی رو باید بدم

گرچه حرفایی که زدی حساب و کتابش باشه واسه روز قیامت

بالاخره روز حسابی هم در کار هست و باید جواب پس بدی

اما اگه جرئت داری بیا با نام و نشون کامنت بذار تا بهت بگم!

البته حدس میزنم کی باشی چون جرئت نکردی نشونی بذاری

وقتی جرئت نداری بگی کی هستی پس... !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 16:15  توسط ساکت  |